
من اصلا این وضعیتو دوس ندارم. من تازه پریروز اومدم. اما فردا صبح باید بازم برگردم.... من واقعا نمی دونم تا کی این وضعیت ادامه داره... قبل از اینکه بیای همش انتظار می کشی که بیای! وقتی هم می آی اصلا دلت نمی خواد که برگردی! ....
اینایی که شهرای دور قبول می شن چه جوری با شرایط خودشون کنار می آن؟! اگه من اصفهان مونده بودم الان چه حسی داشتم؟! خوبه اینجا تا ایلام 3 ساعت بیشتر راه نیس! نهایتش اینه که اگه خیلی دلتنگ بشم 3 ساعت طول می کشه که بیام پیش مامانم اینا! مامانم تقریبا غروب اومد. هنوز مامانم نیومده بود که عموم زنگ زد و گفت فردا صبح زود حرکت می کنیما! و همه غصه عالم نشست تو دلم...!!! بی خیال
یکشنبه دو تا کوئیز دارم... اصلا حس درس نیست!
سلااااااااااااااام... من الان خونه م! (چه سعادتی !!!) البته من هنوز نتونستم که مامانمو ببینم. چون مامانم رفته دانشگاه. انشالله فردا برمی گرده. احتمالا خودمون بریم دنبال مامانم. منم شنبه برمی گردم ایلام. تا چهارشنبه هم کلاس دارم. اصلا حوصله کلاسا رو ندارم. چون دانشگاه سوت و کوره و هیچ کی تو دانشگاه نیس. فکر کنم فقط بچه های مامایی ترم یک بیان دانشگاه. همه دوستام تعطیل کزدن و اومدن اما من ... ! اشکالی نداره... بالاخره یه انگیزه کوچولو هس که کمک کنه برم. اونم اینه که واقعا سر کلاس با بچه ها خیلی حال می کنیم. ما ها هممون دختریم. به خاطر همینم جو بینمون خیلی صمیمانه ست. تو کلاس همیشه چند نفر از بچه ها با موبایل ترانه می ذارن... خیلی وقتا بزن بزن داریم... خیلی وقتا هم با بچه های پرستاری کل کل می کنیم. بیچاره پرستاری ها... انقده بهشون فخر می فروشیم که نگوووو!
هفته ی گذشته کلاس زبانمون با هم تشکیل شد. فکر کنم بعضی از پسرای پرستاری و دخترای مامایی شب خوابشون نبرده بود!!!! :دی خلاصه قبل از کلاس پسرای قوی هیکل پرستاری(!) همه صندلی ها رو آوردن کلاس ما. خداییش پسراشون خیلی زاغارت بودن. منم یه گوشه کلاس نشسته بودمو فقط به اونا می خندیدم. بیچاره پرستاری ها!
هفته ی گذشته بین ساعت 12 تا 2 کلاس نداشتیم. با چند تا از بچه ها رفتیم و تو محوطه دانشگاه نشستیم و ترانه گذاشتیم و ... . چند تا از پسرا که تعدادشون به اندازه ی یه کلاس بود هم اون ور تره ما نشسته بودن. وقتی دیدن ما ترانه گذاشتیم نخواستن کم بیارن و اونا هم یه ترانه کردی گذاشتن و چند نفرشون بلند شدن و شروع کرده به کردی رقصیدن و یه سری دیگه هم کل می کشیدن. من یکی که اصلا نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. زدم زیره خنده!!! چه صحنه ای شده بود... آخر خنده بود.
امشب بابام داشت به من و نسیم تیکه می انداخت که جدیدا سندرم اعتیاد به موبایل اومده!!! فکر کنم باید خودمو به یه جایی معرفی کنم!!! بازم هزینه موبایلم زیاد اومده. فعلا موبایلم تو قرنطینه ست. یعنی دارم خیلی کم ازش استفاده می کنم. ولی می دونم بازم زیاد می شه! داشتن و نداشتنش هر کدوم یه دردسره!
نگین هم 240 تومن هزینه موبایلش اومده. نگین خب دیگه آخرشه. وقتی بهم گفت کلی بهش خندیدم. اونم عصبانی...!!! الان سنندجه. اولاش خیلی براش سخت بود که با شرایط اونجا جور بشه. می گفت دانشجو ها با استادا کردی حرف می زنن و خیلی از پسرا با لباسای کردی میان دانشگاه!!
سه شنبه برای بار دوم رفتیم بالا سر جنازه. این دفه حتی دستکش هم دستمون کرده بودیم. چون وضعیت خیلی جدی بود و می بایست با کله می رفتیم تو جنازههه :دی! جنازه تازه بود. یه جوون 24 ساله ی معتاد بود که از بندر عباس فرستاده بودنش دانشگاه ما! دو روز قبل از اینکه بریم بالا سرش بدنش رو برش داده بودن. البته نه اینکه بدنش متلاشی بشه! نه! فقط در حدی که می خواستیم مطالعه کنیم. یارو چون معتاد بوده ریه هاش سیاه شده بودن! همه بچه ها با کله رفته بودن تو بدن جنازه. اما من حتی با نوک انگشتم هم اونو لمس نکردم!
خیلی مهمه که دانشجو یه چیزی رو از روی مدل واقعی ش یاد بگیره. الان تو دانشگاه ها دیگه استخون مصنوعی نمی آرن. فقط با طبیعی هاش کار می کنن! با اینکه می دونم این استخونا خیلی دست خوردن و می شه راحت بهشون دست زد اما بازم بدم می آد که بهشون دست بزنم. واقعا چندش آوره...
پ.ن 1: داشتم به این فکر می کردم که از مهر ماه تا الان هر چی مطلب گذاشتم تو این وبلاگم همش در مورد دانشگاه و خواگاه و ... بوده!!! نمی دونم چرا؟! خب شاید به خاطر اینه که بیشتر وقتم تو دانشگاه میگذره و با دوستامم! نمی دونم... شاید کم کم کمترش کنم!
پ.ن 2: 20 اسفند یه ماهگرده... این روز و به خودم و ... تبریک می گم! (یه جورایی حس می کنم 20 بهمن بازم متولد شدم!)
پ.ن 3: امشب خیلی اتفاقی به یه وبلاگی برخوردم... وای ی ی ی ی اصلا باورم نمی شد. صاحبش آشنا بود... باورم نمی شه اینجوری بنویسه...
پ.ن 4: ... بیخیالش
سلاااااااام... بعد از مدتی اومدم که بازم مثه همیشه آپدیت کنم
خیلی سرم شلوغه.. کلاسام خیلی زیاده
اصلا وقت آنلاین شدن ندارم... علاوه بر کلاسایی که تو پرینتم بود استادا کلی کلاس جبرانی و عملی برامون گذاشتن
تا ۲۳ هم افتادیم... استادا اصلا نمی ذارن زودتر کلاسا رو تعطیل کنیم
هر چی بهشون می گیم راضی نمی شن
بیشتر استادا هر جلسه کوییز می گیرن
اوضاعیه اینجا بیا و ببین... همه بچه ها عاصی شدن ![]()
دلم برای مامان و بابام خیلی تنگولیده... آخر هفته می رم خونه. ولی بازم برمی گردم. چون تا چهار شنبه کلاس دارم...
الان هم یه سمینار اعتیاد داریم... به خاطر همینم سایت خلوت بود و من تونستم بیام کار کنم... وگر نه بقیه روزا سایت خیلی شلوغ می شه![]()
درضمن کی گفته من بازم با رشته ام مشکل پیدا کردم؟؟!! اصلا اینطور نیست... من اون موقع خیلی دلم گرفته بود و تنگولیده بود... وگرنه اصلا از رشته ام بدم نمی اومد... ولی بازم نسبت به پزشکی .... ![]()
خانوما و آقایون دکتر رو که می بینم ناجور حسرت می خورم... ای کاش تعیین رشته نمی کردم و یه سال بیشتر درس می خوندم... ولی بازم درسامو دوست دارم... کلاس عملی زیاد داریم... خوشبختانه رشته مون اصلا خشک و بی روح نیست ![]()
استادامون هم واقعا خوبن... من که خیلی راضی ام... سطح علمی دانشگاه دولتی زمین تا آسمون با دانشگاه آزاد فرق می کنه...! ولی یه مشکلی هست که استادای اینجا خیلی سخت می گیرن....
رفته بودیم آزمایشگاه آناتومی
آزمایشگاه پر شده بود از مولاژای دختر و پسر
تشخیصشون هم که خیلی راحت بود... البته هر کدومو تنها گذاشته بودن تو یه قفس شیشه ای که خدایی نکرده... ![]()
چند روز پیش بچه ها از شیشه ی اتاق سمعی و بصری تو اتاقو نگاه کرده بودن و ... یه صحنه ی جالب و زشت رو دیده بودن... هیچی دیگه! مولاژ یه زن که دراز کشیده بود روبه روی در! خداییش خیلی ضایع بود... بچه های ترم اول مامایی هم حسابی ضایع بازی در آوردن و جلوی پسرای پرستاری بدو بدو می رفتن طرف اتاق سمعی و بصری
یکیشون هم خودم بودم ![]()
اتاق پراتیک هم دست کمی از اتاق سمعی و بصری نداره.. اونجا هم فقط دنبال تشخیص هویتیم (ببخشید ... تشخیص جنسیت
)
خلاصه... رشته مون خیلی مورد داره
شانس آوردیم که پسر ندارم... وگرنه آبروی ما ها می رفت...
هفته ی گذشته هم همایش حجاب داشتیم. دکتر زیبایی نژاد (رئیس مرکز مطالعات زنان) از تهران اومده بود.. خیلی جالب صحبت می کرد... خداییش اولین همایشی بود که دقیقا به همه حرفا و صحبتا گوش کردم ![]()
همینا دیگه... می ترسم الان مسئول اینجا بگه وقتت تموم شده... پس تا بعد...![]()
![]()
دلم برای بچه ها تنگ شده... خوش به حال اونا... اونا همشون پیش همن... اما من چی؟ اینجا هیچ دوست درست و حسابی ندارم ...
خدا کنه پزشکی قبول بشم و از اینجا خلاص بشم
حالم اصلا خوب نیس
آنفولانزا گرفتم
کلاسای دیروزمو نرفتم
![]()
![]()
اما هر طوری بود خودمو رسوندم اینجا تا بگم ولنتاین مبارک![]()
![]()
![]()
![]()

جنازه هم زیاد ترس نداشت. اون بدبخت ها رو انقده مواد شیمیایی به خوردشون داده بودن که اصلا شبیه آدمیزاد نبودن ![]()
فردا هم باید برم روپوش بخرم چون سه شنبه قراره بریم سر جنازه!
نمی دونم بترسم یا خوشحال باشم ![]()
همینا دیگه
سلام. من امروز اولین روز دانشگاه دولتی رو تجربه کردم...
چه روزی هم بود امروز. از دیشب تا حالا همش داره بارون می باره. تازه یکی دو ساعت هم هست که بارش برف شروع شده...
از شدت سرما تبدیل شدیم به قندیل...
سرمای زیاد رو هم دوس ندارم.... ولی چاره ای نیس... ![]()
خلاااااااصه تعداد بچه های کلاسمون ۲۴ -۲۵ نفر بیشتر نیس. کلاسمون خیلی خلوته.تعداد بچه های کلاس برق و کلاس مهندسی پزشکی یه چیزی حدود ۶۰ نفر بود...
امروز سکشن اول استاد نیومد. سکشن دوم هم میکروب شناسی داشتیم. حالا واقعا قدر واحدای رشته مو می دونم... خیلی برام شیرینن.
این ترم ۲۰ واحد بهمون دادن که دو واحدش زبان پیشه. از زبان پیش بدم می آد. چون با این کارشون ما رو ۲ واحد عقب می اندازن![]()
همون ساعت اول هم استاد راهنما اومد و ما رو با جاهای مختلف دانشکده آشنا کرد... که مهمترین جایی که نشونمون داد همون سایت کامپیوتر بود ![]()
از شنبه تا چهار شنبه هم کلاس دارم. پنچ شنبه و جمعه هم بیکارم... ![]()
همین دیگه... حال ندارم بیشتر بنویسم ![]()
سلام. امروز آخرین امتحانمو هم دادم و با دانشگاه آزاد دزفول خداحافظی کردم. کلی برنامه برای بعد از امتحانمون داشتیم. قرار بود بریم همون ساندویچی همیشگی و نهار رو اونجا بخوریم و چند تا عکس یادگاری بگیریم. بعد از اون هم قرار بود که بریم بستنی بخوریم و ... اما همه این برنامه هامون به هم ریخت. چون از اول قرار بود بابام غروب بیاد دنبالم. اما نیومد و من مجبور شدم با بابای نگین برگردم. ما ساعت یک و نیم از دزفول حرکت کردیم . همه برنامه هامون به هم ریخت...
من دانشگاه بودم که بابام زنگ زد به من و گفت که نمی آم دنبالت. منم همون لحظه رفتم خوابگاه و وسابلمو جمع کردم و آماده ی حرکت شدم. لحظه خداحافظی خیلی برام سخت بود. خیلیییییی... اون اشکایی که ریختم هیچ وقت یادم نمی ره. دلم برای تک تک بچه ها تنگ می شه. از وقتی که اومدم خونه تا الان همش دارم به عکسامون نگاه می کنم. دارم دیوونه می شم. البته من حتما بهشون سر می زنم.... یه جمع هفت نفره بودیم که هیچ وقت هیچ کدورتی بینمون پیش نیومد.... حالا من دور از اونا چیکار کنم؟!...
قرار گذراشته بودم که تو این پست از سوتی هام بگم. اما نمی دونم چرا هر چی به این مخ آکبندم فشار میارم هیچی به ذهنم نمی رسه!
اولین سکشن آناتومی که رفتیم سر کلاس من باد به غبغب انداخته بودم و خیلی مغرورانه سر کلاس نشسته بودم. مطمئن بودم که اگه تو فیزیک و ریاضی نمی تونم سر کلاس ابراز وجود کنم اما اینجا می تونم.... همون اول جلسه می خواستم حرفی زده باشم که گفتم... استاد فقط همین ترم آناتومی داریم؟! استاد هم با خنده گفت که اگه قبول بشید نه! اما اگه قبول نشید مجبوریم ترم آینده هم در خدمتتون باشیم!!! و اینطوری شد که همه بچه ها زدن زیر خنده و من ضایع شدم!
یه دفه دیگه آناتومی داشتیم. استاد داشت در مورد دستگاه ادراری صحبت می کرد.قسمتای آخرش در مورد دستگاه ادراری زن و مرد بود. داشت در مورد تفاوت های اون دو تا می گفت و شکل می کشید که... چون همه بچه ها رشته شون ریاضی بود فکر می کردم که به این چیزا عادت ندارن و الانه که بزنن زیر خنده و ...کلاس هم که دختر و پسر ریخته بود توش... به قسمت مردونه اش که رسید من زدم زیر خنده(البته دستم جلوی دهنم بود و کسی متوجه نشد) و... سرمو گذاشتم رو میز و ... وقتی سرمو بلند کردم دیدم که همه بچه ها خیلی آروم و معمولی سر جاهاشون نشستن و دارن به حرفای استاد گوش می دن!
اولین باری که می خواستم از تلفن کارتی استفاده کنم ، کارتو برعکس وارد تلفن کردم و بعدش هم گفتم این چرا خرابه؟!
این یکی مربوط می شه به اون اول اولا که نت می اومدم. یه مطلبی رو تایپ کرده بودم و می خواستم همشو (که به اندازه ی یه ایمیل بود) واسه نگین بفرستم. خیلی تند تند می خواستم آی دی شو پیدا کنم و سندش کنم که بعد متوجه شدم به جای نگین برای یاهو هلپر سندش کرده بودم!!!!
من تو این ترمی که گذشت سر کلاس ریاضی و فیزیک وقتی که استاد با دانشجوها بحث می کرد هیچ وقت خودمو وارد بحثشون نمی کردم. هیچ وقت هم در مورد جواب سوالا نظر نمی دادم. اما یه جلسه که سر کلاس ریاضی بودیم ، استاد داشت یه مساله رو حل می کرد که نهایتا به یه کسر رسید. من فکر کردم که یه ایکس از صورت توانش کمه! بعدش هم خواستم که مثلا ابراز وجود کنم . بگم آره! منم یه چیزی بلدم... به استاد گفتم که اینجوریه. از اون ور هم چند تا از پسرا همش می گفتن نه و اینجوری نیست و منم از این ور همش خودمو جر می دادم که من درست می گم! آخرش هم من ضایع شدم.. چون استاد به این نتیجه رسید که یه ایکس از صورت با یه ایکس از مخرج ساده می شه و ...
دیگه نمی دونم چی باید بنویسم. چون هیچی یادم نمی آد... آخه امروز خیلی حالم گرفته بود....
من واقعا نمی دونم کیا رو باید دعوت کنم. آخه تقریبا همه به این بازی دعوت شدن... باشه باشه... دعوت می کنم...
نگین ، سامان ،نسیم، بهنام ، مجتبی ، آزاده جووون
شیش نفر شد... گیر ندین دیگهههههه
فردا آخرین امتحانمو می دم... بعدش هم .... خداحافظ دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول![]()
![]()
سلام. امروز ۲۹ ام دی ماهه! و من تازه به این بازی دعوت شدم(قربون پرواز جونم برم من
). جالبه ها
! خلاصه می دونم که هیچ نیازی به توضیح نیست. چون همه تقریبا با این بازی آشنا هستن.
همونطور که می دونید من متولد فروردینم. عاشق ماه تولدم هستم. اما بازم یه جورایی از اینکه اول سال به دنیا اومدم ناراضی ام. به خاطر اینکه معمولا پسرای شصت و هفتی همه از من کوچیکترن
نمونه اش همون پسری که تو کلاس مهندسی پزشکیه
خیلی بچه نشون می ده. یه جورایی مطمئنم که شصت و هفتیه و از من کوچیکتره ![]()
بابا شوخی کردم
خیلی احساساتی ام. خیلی هم زود عاشق می شم. بیشتر هم عاشق دخترا می شم. اگه یکی رو دوست داشته باشم حتما یه جوری بهش می گم که دوستش دارم
اهل بگو و بخند و شوخی ام
معمولا کسی از دستم ناراحت نمی شه. اگه هم کسی از دستم ناراحت بشه صد در صد از دلش در میارم
معمولا تو هر جمعی منو می پذیرن و ... ![]()
پایه ی هر شیطنتی که بگین هستم (البته نه هر شیطنتی
) مثلا اون اولا با بچه ها می رفتیم پارک جنگلی و علی کله و اندیمشک و ...
همه اين جاهايي هم كه نوشتم ممنوعه كه بچه ها برن
ولي ما ككمون هم نمي گزيد ![]()
![]()
عشق اس ام اسم. هم دوست دارم اس ام اس بزنم هم برام بفرستن... هزينه موبايلم دو برابر هزينه موبايل مامان و بابام شد!
هفته ي گذشته دو تا بيپ كارت خريدم كه يكي اش تو همين دو روز اول تموم شد
اما اين يكي رو دارم بصورت بهينه مصرف مي كنم ![]()
ماكاروني ، الويه ، زرشك پلو با مرغ و پيتزا و ... خيلي دوس دارم. از غذايي هم كه توش گوشت چرخ كرده باشه بدم مي آد. اما با پياز و سير آنچنان كه بقيه مشكل دارن من مشكلي ندارم ![]()
همه مي دونن كه من عشق پزشكي ام. و مي دونن كه چون نتونستم اين رشته رو قبول بشم دارم از اين رشته به اون رشته مي پرم. الان واقعا دلم مي خواد به يه ثباتي برسم
مطمئنم كه مامايي هم نمي تونه منو ارضا كنه
خدا مي دونه بعد از اون چه رشته اي رو خواهم رفت ![]()
عاشق گوش دادن ترانه هاي مورد علاقه ام هستم. تا حدي كه تو خوابگاه هم كه با كمبود ضبط مواجه ايم بيشتر اوقات يا با موبايل گوش مي دم يا با ام پي تري پلير
حتي موقع درس خوندن
وقتي پول زيادي دستم باشه حتما خرجش مي كنم. كلا عشق خريد و خرج كردنم.
دقيقا از وقتي كه اومدم دانشگاه در عرض دو هفته پولاي عابرمو تموم مي كنم. ![]()
معمولا بچه ي شادي ام. تو اتاق هميشه بساط رقصمون بپاست. منم كه هميشه پايه
بچه ها از دستم خيلي مي نالن.
آخه معمولا مزاحم درسشون مي شم ![]()
برحسب عادتاي بد شبا زود خوابم نمي بره. خيلي كه بخوام زود بخوابم ساعت يك يا دو مي خوابم. بخاطر همينم شبا همش ميس مي اندازم رو موبايل بچه ها
. خيلي وقتا هم كه احساس لارجي بهم دست بده بهشون اس ام اس مي زنم![]()
من خيلي بچه ي بدي ام
چون خيلي حرفاي زشت مي زنم
. اينا همش از اثرات دوستاي ناباب تو خوابگاست
مي ترسم يه وقتي تو خونه از اون حرفا بزنم و .... ![]()
امروز امتحان آناتومي داشتيم. برگه مو كه تحويل دادم با فاطمه اومديم تو سالن. ديدم كه اون پسره
تو سالن ايستاده ... حراستي ها هم عين چند تا گرگ گرسنه اون ور ايستاده بودن و نمي ذاشتن كه ما تو سالن بمونيم. رفتيم جلو در ساختمون حسابي. ديدم اونم اومده بيرون
كم كم همه اومدن بيرون. گروه ما هم همه جمع شده بودن. هوا هم شديد سرد بود و مه همه جا رو گرفته بود. بچه هاي بدبخت ما هم مي خواستن برن كه من نمي ذاشتم
حالا همش داشتم ضايع بازي در مي آوردم.
پ.ن: من هيچ كسي رو دعوت نمي كنم
پ.ن۲: عدد گذاری نکردم که که شما متوجه نشید من چند تا نوشتم. تازه هنوز سوتی هام مونده که بنویسم.
شما که بهتر از هر کسی می دونید که من حرفام تمومی نداره
پس منتظر یه پست دیگه باشید که می خوام در مورد سوتی هام بنویسم
فعلا
سلام... الکی الکی اومدم که آپ کنم. آخه بعضیا هی تند تد آپ می کنن! منم نمی خوام از قافله عقب بیافتم! اینه ه ه ه ه ![]()
اینکه این چند روز من نیومدم اینجا به این دلیل بود که پاور مبارک پی سی بنده (بنده ی بنده هم نه ها ! خانوادگیه! یه لحظه جو گیر شدم
) سوخته بود. یادمه آخرین دفه داشتم آفلاین وبلاگ بروبچ رو می خوندم که یه لحظه فکر کردم برق رفته
! اما دیدیم نه! لامپا همه روشنن
! بعد از گذشت اندک زمانی متوجه بوی سوختگی از اندرون کیس شدم
! و بله ه ه ه ه پاور جان به جان آفرین تسلیم کرده بود
! و ما هم صبر کردیم تا هفتمش بیاد و بریم پاور بخریم
بگذریم... دوس دارم زود تر بیستم بیاد که من برم دزفول. شدیدا دلم برای بچه ها تنگولیده! این روزا هم همش از طریق تلفن و اس ام اس با هم در ارتباطیم.
ما تو خوابگاه همیشه یه حرفای خاصی رو تکرار می کنیم![]()
. که به دلیل نا متعارف بودن این لغات در فرهنگ ما از آوردن آن کلمات در این مکان فرهنگی معذورم
!!! حالا دیروز زنگ زدم به ماهرخ. اول منو نشناخت... بعد که اون کلمه رو استعمال کردم یهو داد زد کوووووووووثرررررررررررر تویی
؟! (عجب کلمه ای بودااااا ) خلاصه کلی با هم حرفیدیم. از استادش باهاش حرف زدم. از اون استاداییه که... عشقشه
(الهی !!) گفتیم و خندیدیم
چند روز پیش هم یاسمین یه اس ام اس داد... منم با یه اس ام اس دیگه جوابش دادم (البته اس ام اسم زیاد پاستوریزه نبود
!) بعدش یاسمین زنگ زد به من و گفت کوثررررر آخه این چه اس ام اسی بود که فرستادی؟ آبروم رفت. داداشم خوندش!!!! منم گفتم به من ربطی نداره... می خواستی مواظب باشی! ![]()
همه عکسایی که با بچه ها گرفته بودم رو ریختم رو پی سی. یه ترانه روشون گذاشتم و میکسشون کردم
. خیلی قشنگ شده. رایتش کردم. به همه بچه ها یه نسخه شو می دم. ترانه ای که روش گذاشتم یه نموره غمگینه
. به خاطر این غمگین گذاشتم چون من ترم دیگه دزفول نیستم....![]()
چند وقت پیش خیلی اتفاقی رفتم تو وبلاگ نیما و تانی. دیدم که نیما آپ کرده بود و .... از حال بد تانی گفته بود
. مثل اینکه سکته کرده بود
. اما امشب خوندم که خوشبختانه تانی حالش خوب شده
. خب خدا رو شکر... خیلی نگرانش بود...
اه... نمی دونم چی بگم... هر چی به این مخم فشار میارم چیزی به ذهنم نمی رسه
... اگه چیزی به ذهنم خطور کرد میام و می نویسم. پس فعلا....![]()
پ.ن: تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من
این دفه اومدم که خاطره شب یلدا رو تعریف کنم.... روز پنج شنبه که آخرین روز آذر بود هیچ کدوم از بچه های اتاق ژزتون نداشتیم. قرار گذاشتیم که با بچه ها بریم بیرون و ساندویچ بخوریم و از اون ور هم خریدامونو بکنیم.
خلاصه ساعت 1 رفتیم بیرون. اولش رفتیم ساندویچی و .... بعد از اون هم تمام بازار های دور و ورمونو گشتیم. چون ظهر بود همه جا تعطیل بود. گفتیم حالا که همه جا تعطیله بریم بگردیم. از یه مسیری رفتیم پایین و از زیر پل سر در آوردیم. چون از کنار آب داشتیم رد می شدیم هوا خیلی سرد بود. ماهرخ هم که سرما خورده بود و هی نق می زد که چرا اومدیم اینجا! خلاصه کلی طول کشید تا تونستیم اون مسیرو بریم . ولی منظره هاش خیلی قشنگ بودن. چند تا عکس هم گرفتم که گذاشتم تو پست قبلی.
خلاصه تا ساعت سه - سه و نیم رسیدیم خیابون شریعتی (تقریبا همون بازار دیگه)... اولش رفتیم تو قسمت میوه فروشا و دنبال میوه های شب یلدا گشتیم. بعد از کمی گشتن تونستیم یه هندونه ی بزرگ بخریم. هندونه مون انقد بزرگ بود که هر کی می دید می گفت از کجا خریدید؟!
بعد از اون هم انار و آجیل و یه سری خرت و پرت دیگه خریدیم. بخاطر ماهرخ چون سرما خورده و هم به خاطر اینکه هندونه مون خیلی سنگین بود مجبور شدم که با دو نفر دیگه از بچه ها برگردم خوابگاه. اما دو نفر دیگه از بچه ها با ما نیومدن و رفتن کافی نت!
بعد از اون هم ساعت 5 با زهرا دوباره رفتم بازار. چون به زهرا قول داده بودم که براش تحقیقشو جور می کنم. اما بازار خیلییییی شلوغ شده بود. غلغله بود! هر کافی نتی که می رفتیم سیستم خالی نداشت که ما باهاش کار کنیم. آخرش هم دست از پا دراز تر برگشتیم خوابگاه!
اون روز برعکس روزای دیگه که می بایست سر حال باشیم اما بیشتر از هر روز دیگه ای خسته و کوفته شده بودیم. حتی نا نداشتیم که خوراکی هامونو بخوریم. اما با هر زوری که بود تا ساعت 4 بیدار موندیم. همه خوراکی هامونو هم خوردیم. فال حافظ هم که سر جاش بود..
حالا جالب اینجا بود که بچه ها به خاطر خوردن هندونه تا صبح صابون به دست هی می رفتن و می اومدن :دی!
اون شب بچه ها نذاشتن که از خودمون عکس بگیریم... یکی می گفت قیافه م خوب نیس یکی می گفت دور چشام گود افتاده و ... خلاصه تونستیم اولین شب یلدای دانشجویی رو تو خوابگاه تجربه کنیم.
پ.ن: از دستون خیلی عصبانی ام! اصلا انتظارشو نداشتم... اصل نمی گم برای چی از دستتون دلخورم... نمی گمممممم... نمی خوام هم بیشتر از این اعصاب خودمو خورد کنم...
امروز پنج شنبه (چیزی تا جمعه نمونده) و من اومدم خونه. اومدم که تا دو هفته بمونم. این هفته که دیگه چیزی تا آخرش نمونده اخرین هفته ای بود که سر کلاس رفتیم. خدای من ، بالاخره آخرین سکشن رسید و البته... گذشت! اصلا دلم نمی خواست انقد زود همه چی تموم بشه.
این هفته علاوه بر کلاسای خودم کلاس بچه های دیگه رو هم رفتم. خیلی حال کردم. روز سه شنبه هم 4 نفر از بچه های اتاقمون رفتن خونه هاشون. موقع رفتنشون بی اختیار گریه می کردم. آسمه از اون لحظه فیلم گرفت! اون لحظه چقد حس کردم که آسمه و یاسمین و ماهرخ و پریسا رو دوس دارم!
من و فاطمه و زهرا و سارا هم موندیم تا امروز. تو خوابگاه فقط 7 نفر بودیم که با متصدی خوابگاه 8 نفر می شدیم. اون خوابگاهی که 45 نفر توش بود یهویی خالیه خالی شد.
این روزای آخر خوابگاه واقعا دلگیر شده بود. دلم می خواست سریع کنده بشم و بیام خونه. امروز صبح هم بابام اومد دنبالم. وقتی رفتم بقیه بچه ها رفته بودن کلاس. نتونستم حضوری خداحافظی کنم... فقط تونستم اس ام اس بزنم که من رفتم... خوش باشید!
الانم با اس ام اس با بچه ها در تماسم. اصلا نمی تونم به این فکر کنم که یه روزی باید برای همیشه از اونجا برم. بچه ها هنوزم که هنوزه می گن بیخیال شو و تغییر رشته نده! اما من نمی تونم...
اصلا بیخیال...
این دو هفته ی آخر رو تا تونستیم تفریح کردیم. ترکوندیم! هر جایی رو که بگید ما رفتیم. چهار شنبه ی گذشته دوست یاسمین اومده بود دزفول. ما هم از قبل تصمیم گرفته بودیم که با دوستش بریم بیرون. روز قبلش رفتیم و تمام مواد و وسایل الویه رو خریدیم. نصفه شب هم الویه رو درست کردیم و صبح وقتی دوستش اومد دو تا آژانش گرفتیم و رفتیم علی کله (لب آب) البته همه کارامونو یواشکی انجام دادیم. چون اگه مسئول خواگاه می فهمید جلومونو می گرفت! البته آخرش فهمید چون ما یه سوتی ناجور داده بودیم.
وقتی که سوار آژانس شدیم هه وسایلمونو گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین. وقتی وسایلمونو در آوردیم حواسمون نبود و قند و چایی راننده رو هم همراه بقیه وسایل در آوردیم!!! بعد از اینکه رسیدیم خوابگاه راننده آژانش زنگ زد به مسئول خوابگاه و گفت که من چند تا از دخترا رو بردم علی کله. احتمالا وسایل من با وسایل اونا قاطی شده! بعدش هم که .... خودتون بهتر می دونید.
این روزای آخر تازه فهمیده بودیم که جزوه نداریم. من و فاطمه شدیدا دنبال جزوه می گشتیم. با کلی مکافات جزوه ها رو می گرفتیم و سریع کپی می گرفتیم و سه سوته پسشون می دادیم!
سکشن آخر زبان خیلی حال داد. استاد زبانمون یه خانومه جوونه. به خاطر همین هم پسرا خیلی باهاش کل کل می کنن. این جلسه آخر که انقد خندیدیم مردیم.
من یه ربع دیر رسیدم سر کلاس. تا از در کلاس اومدم تو یهو اسممو خوند. منم که نتونسته بودم خودمو جمع و جور کنم با چادری که تو دستم بود و جزوه هایی که کپی گرفته بودم دستمو بردم بالا و گفتم بله (همون حاضر دوران ابتدایی)! بعد هم رفتم آخر کلاس نشستم. داشتم خودمو جمع و جور می کردم که بشینم که متوجه شدم دو تا از پسرای شیطون کلاس برگشتن و دارن زل زل منو نگاه می کنن. منم یه چش غره رفتم و ...!
سر کلاسایی مثه ادبیات که نیازی به گوش داد ندارن بازار بلوتوث گرمه! منم خودم همیشه پایه بلوتوث بازی ام. قبلنا خیلی برای گرفتن فایل ناز می کردم اما الان دیگه خودم سندر (sender) شدم!
از بین پسرای کلاس از یکیشون یه نمه خوشم اومده بود. البته جدی نبودا... فقط محض شوخی. سر کلاس آناتومی که بودیم استاد برگه های میان ترممون رو داد. پسرای کلاس همه روبه روی ما ایستاده بودن. یه فایل فرستادم که ببینم کدومشون گوشیشو چک می کنه. بعد فهمیدم که همونیه که می خواستم. چند تا عکس فرستادم و کلاس شروع شد. اون که جلوی من نشسته بود رفت تو ردیفای آخر نشست و بلوتوث بازی ما ادامه پیدا کرد...
تو خوابگاه وقتی بحثشو وسط می کشیدم بچه ها از خنده می پکیدن. می گفتن اون حتی تو خواب هم نمی بینه که یه دختر دوسش داشته باشه! (از بس که درب و داغون بود. تازه خیلی هم بچه نشون می داد) خلاصه من می گفتم و اونا می خندیدن.تازه یکی از بچه های اتاقمون که از یکی از استاداش خوشش اومده. اوضاعیه تو دانشگاه بیا و ببین!
حرفام خیلی زیادن.. ولی حال ندارم بنویسم. بقیه اش باشه واسه بعد... (تا اینو تایپ کردم جمعه هم رسید)
پ.ن: مثلا داریم غذا می خوریم... هانگارد1.... هانگارد2 ....هانگارد3... انار خوردن تو شب یلدا....با بچه ها داشتیم از زیر پل رد می شدیم.... اوضاع تغذیه مون ... اینجا زیر پل بودیم.... این عروسکمه... اینم از اوضاع لیوانامون
![]()

This
Template Designed By YOKA
All Rights Reserved.
Powered By BLOGFA